پولیور آبی در چهار اپیزود
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

 پولیور آبی در چهار اپیزود:

 

١-

مرد روی هندسه ی  شکسته ی آرنج هایش نشست !

تلو تلو خورد  پاهای مست میززززز...زز....

و حبس شد فضا، در سینه ی چوبی صندلی!

٢-

دیروز  به نفع تنهاییِ یک کلاغ

کنار کشیدم

از ذهن کم حوصله حیاط!

دیروز تمام پرده های خانه ما قدکشیده بودند!

 ...

راستی...

عوض کرده اند،                   موسیقی این کافه را ،

و اجزای پراکنده ات دیگر...

میان پولیور آبی ا ت نمی آیند گرد هم!

تنهاست "خیره می شوم به تو"!...               "مقابل ات هستم"!           

قرار است فردا، به "در کنارت نشسستن" برگردم!

شاید عوض نکرده باشد هنوز درخت...

شکل غمگین شاخه اش را!

٣-

در فکرهای  باریک راهروی خانه ما

راه، همیشه نسبت پاهای تو بود با رفتن!

و کیف چرمی مشکی،

 جسمی بود که ناخودآگاهِ خانه در خوابهای مضطربش گم می کرد...

۴-

مرد دیوارهای خانه اش را در چمدان گذاشت

شعرش تمام شد...

      چهارزانو کنار سنگِ سیاه شکست و گفت:

 

                  شِ شِ شکلِ     غمگینِ                    شاخه را هم     بُری...

                                                                                               

 

 

 

 

 

                                                                                           


دیگرِ نهنگ/ دیگرٍ پیراهن
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩  کلمات کلیدی: عشق ، مرگ ، تنهایی ، شعر

1-

دل به دریا باخته بود...

نهنگی که سهم ساحل بود از عشق!

(و این شروع درد شد...در شقیقه های خدا!)

2-

بندر که سرفه کرد،

از دبستان فرار کرده بود باز...

کودکی که هنوز براش..."باران"،

"مناسبات دیگرِ پیراهن" بود،با تن کلثوم!

بندر که سرفه کرد

لب های پیرزن به غسال گفت:

مرگ تنهاست!

و

"تنهایی" مردی است، که به نعش زنی بر سنگ دل باخت،

و حرف های زیادی برای نگفتن پیدا کرد!

3-

لیوان که رسید،

جان سپرده بود،

قرصی که دیروز روی میز در جست و جوی آب بود

ونیمکتی که در کوچه تا صبح می گریست،

نمی دانست

دیوارهای بی پنجره عاشق نمی شوند...

4-

کمی صبر کن!

باید به قبل از آن در چوبی برگردم!

اینجا برای فراموش کردنت دیر است!

 


از اعترافات...
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸  کلمات کلیدی: گالیله ، شکستگی ، عبور ، حقیقت


 

1_

 

ببخش اگر...پرستار سراسیمه بود

و من همه چیز را به جناب دکتر لو دادم!

و سوگند یاد کردم اتفاق،آن روز هم از دست های تو افتاده بود

و اتفاقن کسی نفهمید،رفتن من،چطور با پاهای تو برگشته بود

و حوصله تو چگونه از چشم های من سر می رفت!                      خیس خیس!

ببخش!

چشم های تو همتا نداشت ولی...

من به گالیله قول داده بودم!آن چه حقیقت است،زندگی است!

 

2_

 

پرستار سراسیمه بود!

پرستار سراسیمه بود و من گفتم!

به ساعتت نگاه کن!

در،رفتن همیشه هندسه ای هست که بر می گردد!

گفتم: فراموش می کنم با تو شکسته شدم

و پرستار گفت: با این همه جیوه در چشم هایش چه می کنی؟!

 

3_

 

ببخش اگر...

پس مانده های تو در طاقچه بغض می کنند هنوز!

و هنوز شکستگی،میل مبهم توست،بر تن اشیائی که به من پس دادی!

 

4_

 

 یک شب که برگ روی پاهای تو می ریخت

جمجمه با خاک می گفت:

من همیشه از ترس می خندم!

ما همیشه از ترس گناهان بزرگ!

عکس تنها بهانه ای است برای ریشخند سیب!

و عبور،شوخی پاهای تو بود با جنازه ی من!


← صفحه بعد