1_
ببخش اگر...پرستار سراسیمه بود
و من همه چیز را به جناب دکتر لو دادم!
و سوگند یاد کردم اتفاق،آن روز هم از دست های تو افتاده بود
و اتفاقن کسی نفهمید،رفتن من،چطور با پاهای تو برگشته بود
و حوصله تو چگونه از چشم های من سر می رفت! خیس خیس!
ببخش!
چشم های تو همتا نداشت ولی...
من به گالیله قول داده بودم!آن چه حقیقت است،زندگی است!
2_
پرستار سراسیمه بود!
پرستار سراسیمه بود و من گفتم!
به ساعتت نگاه کن!
در،رفتن همیشه هندسه ای هست که بر می گردد!
گفتم: فراموش می کنم با تو شکسته شدم
و پرستار گفت: با این همه جیوه در چشم هایش چه می کنی؟!
3_
ببخش اگر...
پس مانده های تو در طاقچه بغض می کنند هنوز!
و هنوز شکستگی،میل مبهم توست،بر تن اشیائی که به من پس دادی!
4_
یک شب که برگ روی پاهای تو می ریخت
جمجمه با خاک می گفت:
من همیشه از ترس می خندم!
ما همیشه از ترس گناهان بزرگ!
عکس تنها بهانه ای است برای ریشخند سیب!
و عبور،شوخی پاهای تو بود با جنازه ی من!